تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

اللهم عجل لولیک الفرج

جمعه بازار
 

 

ازدواج دو پیامبر دروغین

 

در زمان پیامبر گرامی اسلام، اشخاصی مانند سجاح بنت حارث و مسیلمه کذاب ادعای پیامبری کردند. سجاح بنت حارث قصد آن کرد که با مسیلمه جنگ کند. لذا لشکری مهیا نمود و به قصد جنگ با مسیلمه روان شد.

مسیلمه نیز با یاران و اطرافیانش برای مقابله با او به سوی او حرکت کرد. لشکرهای پیامبران دروغین در محلی مقابل هم صف آرایی کردند قرار بر این شد که دو پیامبر با هم به خلوت بروند و با هم مذاکره کنند تا شاید به راه حل مناسبی غیر از جنگ دست پیدا کنند.

مسیلمه دستور داد خیمه ای قرمز بین دو لشکر نصب کنند. هر دو پیامبر دروغین وارد خیمه شدند و دو لشکر به انتظار نتیجه نهائی مذاکره دو پیامبر نشستند.

سجاح بنت حارث زنی فربه و زیبا اندام بود و مسیلمه مردی قد بلند و در عنفوان جوانی قرار داشت. (شیطان به یکی از پیامبران گفت: هرگاه زن و مردی به تنهایی در جایی خلوت کنند، سومین آنها من هستم و آنها را برای ارضای غریزه جنسی تشویق می کنم). شیطان آنها را وسوسه کرد و آنان پس از نگاه های شهوانی به همدیگر، شهوتشان تحریک شد. در این هنگام مسیلمه به سجاح گفت: از قرآنی که جبرئیل بر تو نازل کرده قدری بخوان.

سجاح گفت: این ایه را به خاطر دارم: یا معاشر النساء خلقن ازواجا و جعلن ازواجآ، یعنی به درستی شما جماعت زن ها مخلوق شدید و جفت قرار داده شدید و جفت نولجه منکن ایلاجا و نخرجه منکن اخراجا، یعنی فرو بردیم در شما زن ها فروبردنی و بیرون آوردیم از شما بیرون آوردنی.

مسیلمه که در شهوت سرکش خود می سوخت گفت: آیا میل به ازدواج و شوهر کردن داری؟ سجاح که شهوتش نیز تحریک شده بود گفت: آری.

مسیلمه بدون خواندن خطبه عقد و تعیین مهر، با او در آمیخت. مسیلمه و سجاح سه روز در آن خیمه به عیش و عشرت و خوشگذرانی با هم مشغول بودند و بعد از سه روز بیرون آمدند.

هنگامی که اصحاب سجاح به او گفتند: او را چگونه یافتی و با هم به توافق رسیدید؟

گفت: آری، من او را پیامبر به حق می دانم و او مرا به عقد خود در آورد تا مردم بگویند پیغمبری، پیغمبری را تزویج نمود.

اصحاب به او اعتراض کردند و گفتند: بدون خطبه عقد و تعیین مهریه این چه ازدواجی است؟

سجاح پیش مسیلمه رفت و گفت: اصحاب من از تو مهریه می خواهند.

مسیلمه کذاب گفت: مهریه تو برداشتن نماز صبح و عشاء است که از آنها ساقط شد.

و از مزخرفات مسیلمه است که گفته: پیک وحی به من نازل شده و چنین گفته: الفیل ما الفیل و له خرطوم الطویل، یعنی فیل، فیل چیست؟ و او دارای خرطومی بلند است و یا ان الذین یغسلون ثیابهم و لایجدون ما یلبسون اولئک هم المفلسون، یعنی به درستی کسانی که می شویند لباس هایشان را و نمی یابند چیزی را که بپوشند پس اینان همان ورشکستگان هستند.

بعدها سجاح مسلمان شد و توبه کرد ولی مسیلمه کذاب به کارهای غلط خود ادامه داد و توسط وحشی کشته شد.

وحشی می گفت: بهترین مردم و بدترین مردم را من کشتم که بهترین آنها حضرت حمزه (ع) و بدترین آنها مسیلمه کذاب است.

از کرامات مسیلمه این است که هر چه می کرد خلاف آن ظاهر می شد.

مردم یمامه به او گفتند: رسول مدینه آب دهن در چاه خشک می ریزد آب چاه طغیان می کند تو نیز چنان کن. پس آب دهن به چاه می انداخت آب چاه به طور کلی خشک می شد. به او گفتند:

رسول مدینه دست بر سر افراد کچل و بی مو می کشد مو می روید، تو نیز چنان کن. او چنین کرد و بقیه موها به کلی ریخت. به او گفتند: هر چه کنی عکس آن ظاهر می شود، گفت: معجزه یعنی خرق العاده یا به طرف اعلی یا به طرف بعدی.

 


+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/29ساعت 0
توسط حامد موضوع: داستان های کوتاه جالب و قشنگ|

 

تصاویری ازمشهورترین اسکناس های جهان

 

ایران


افغانستان


الجزایر


برای دیدن بقیش برین ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/05/28ساعت 11
توسط حامد موضوع: عکس های جالب و خنده دار|

 

میلاد باسعادت

منجی عالم بشریت

بقیه الله فی الارضین

صاحب العصر و الزمان(عج)

حضرت حجه بن الحسن المهدی

گرامی باد

یا صاحب الزمان ادرکنی


در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم        بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم 

ای که گفتی دردمندان را مداوا می کنی      ما که مُردیم، پس چرا امروز و فردا می کنی؟

یا بکُش یا دانه ده یا از قفس آزاد کن            تا به کی جان دادن ما را تماشا می کنی؟ 

ساقی و مطرب و مِی جمله مهیاست         ولی عیش بی یار مهیا نشود، یار کجاست؟


به هر وبلاگی که سر می زنی، یا توی کوچه و خیابونای شهر که می چرخی،

میبینی همه جا چراغونیه. همه دارن دلاشون رو آب و جارو می کنن.

آخه مولاشون داره میاد

ایا من وتوهم خونه دلمون رو اب وجارو کردیم؟

 


+ نوشته شده در یکشنبه 1387/05/27ساعت 13
توسط حامد موضوع: |
 

 پاره آجر

 

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.
پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. "براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت.... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....

 

 در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.

 اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!


+ نوشته شده در شنبه 1387/05/26ساعت 12
توسط حامد موضوع: داستان های کوتاه جالب و قشنگ|

 

هنر با سایه ها !!!


 


 

برای دیدن بقیش می تونین برین تو ادامه مطلب

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/24ساعت 16
توسط حامد موضوع: عکس های جالب و خنده دار|

 

بازم عکس های دیدنی و خبری


زيرشلواري ملكه ويكتوريا، 9 هزار دلار فروخته شد.

مردم زیرشلواری دارن ما هم زیرشلواری داریم


تصويري جالب از مراسم سنتي گاو بازي در اسپانيا

 جرات داري بيا پايين...!


سفير جديد تانزانيا استوارنامه خود را تقديم رئيس‌جمهور كرد.

احمدي‌نژاد : كجا مي‌ري؟ نترس بيا همينجا بشين.


بزرگترین کیک خامه ای جهان

البته با طعم بیست هزار لیتر بنزین...

 




+ نوشته شده در دوشنبه 1387/05/21ساعت 14
توسط حامد موضوع: عکس های جالب و خنده دار|

 

عشق خاکی به معنای واقعیش

ابومیسر عابد، شخصی بود که دنیا را به کلی ترک گفته بود و شبانه روز در مسجد براثا، به طاعت و بندگی خداوند متعال مشغول بود.

روزی دختری اشراف زاده با شوکت و عظمت خیره کننده ای عبورش به مسجد براثا می افتد. همین که چشم دختر به وضع ساده و حالات روحانی ابومیسر می افتد، منقلب می شود و از مرکب خود پیاده می شود و نزد ابومیسر می آید. بعد از تعارفات معمولی و احوالپرسی، دختر از وی سوال می کند: چرا دنیا را با تمام لذائد و شیرینی هایش ترک گفتی و بدین جا آمدی؟

ابومیسر گفت: من دیدم دنیا آخرش فانی است، چه بهتر که از همان اول رهایش کنم و زحمت جمع آوری آن رابه خود ندهم.

 او به دختر که از صفای قلب و حالات خوش ابومیسر عابد که از دنیا فقط یک حصیر داشت خوشش امده بود، گفت:

به یک شرط، حاضرم که تو را به ازدواج خود درآورم. آن شرط این است که با همین حصیر بسازی و با وضع فقیرانه زندگی کنی و گرنه با وضع اشرافی تو ازدواج ما جور در نمی آید.

دختر قبول کرد و مراسم ازدواج با سادگی هر چه تمامتر برگزار شد. وقتی وارد حجله شدند، دختر گفت: ابومیسر، اگر می خواهی با همدیگر باشیم و برای خدا زندگی بکنیم، بیا بین بدنمان و خاک هیچ فاصله ای نباشد. این حصیر را هم کنار بگذار. بیا روی خاک مانند شب اول قبر ازدواج کنیم.

 


+ نوشته شده در دوشنبه 1387/05/21ساعت 14
توسط حامد موضوع: داستان های کوتاه جالب و قشنگ|

 

یکی از عجیب ترین حشرات دنیا


 


+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/17ساعت 15
توسط حامد موضوع: عکس های جالب و خنده دار|

 

استرس مادرزادی است
 
دانشمندان دانشگاه ویسکانسین به نتیجه جالبی رسیده اند. آزمایشی که این دانشمندان روی نوعی از میمون ها که مغز آنها بیش از همه شبیه مغز انسان بالغ است، انجام داده اند، نشان داد که ساختار مغز میمون هایی که رفتار آنها عصبی است، متفاوت با ساختار مغزی میمون های آرام است.

در میمون های عصبی بخشی بخصوص از مغز فعال است که پاسخگوی استرس و رفتار متهاجم است، حتی در صورتی که در محیطی آرام باشد.

یک سال و نیم بعد روی همین میمون ها آزمونی دوباره انجام شد. نتایج نشان دادند که میمون ها رفتار خود را تغییر نداده اند.

به گفته دانشمندان این کشف می تواند در معالجه اختلالات روانی استفاده شود، چرا که تا پیش از دریافت نتایج این آزمایش، دانشمندان نمی دانستند که متمایل بودن به رفتار عصبی می تواند در سنین کم نیز پدیدار شود و تا این حد پایدار باشد.

بدین ترتیب نتایج بدست آمده این نقطه نظر که کودکان بیش از حد خجالتی و یا بیش از حد ناآرام با گذشت زمان درست می شوند را رد کرده و به ضرورت درمان در سنین کودکی اشاره می کند. دانشمندان اعلام کردند: "در بسیاری موارد عامل تعیین کننده موفقیت در صورت تلاش برای بهبود بیمار از عصبی مزاج بودن می تواند کار روی این بخش معین از مغز باشد".

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/17ساعت 15
توسط حامد موضوع: بیشتر بدان|

وقتی بعضی چیزا پاک بشه


برای دیدن بقیش برین تو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/15ساعت 17
توسط حامد موضوع: عکس های جالب و خنده دار|

 

من احب ان ينظر الى احب اهل الاءرض الى اهل السماء فلينظر الحسين

هر كه دوست دارد به محبوبترين شخص روى زمين نزد آسمانيان بنگرد، به حسين نگاه كند.

ولادت عشق

در سال چهارم هجرت ، جامعه نوپاى اسلامى با ولادت امام حسين عليه السلام به وجود يكى از قدسيان الهى زينت يافت .
فاطمه زهرا عليها السلام نوزاد فروزان را در قنداق زرد رنگى نزد سرور آفرينش ، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ، آورد و حضرت ضمن رهنمون دخت فروغمندش به استفاده از قنداق سفيد، در گوش راست نو رسيده قدسى اذان و گوش چپ اقامه خواند و جبرييل عليه السلام فرود آمد و فرمود:

خداوند متعال ترا سلام رسانده و مى فرمايد: از آن جا كه على براى تو چون هارون به موسى است ، نوزاد را حسين كه معادل عربى نام شبير، فرزند هارون ، است نامگذارى كن

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم روز هفتم ولادت ، گوسفندى را عقيقه فرمود و بعد از تراشيدن موى سر معشوق الهى ، به وزن موى او نقره صدقه داد.




پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم در يكى از سفرهاى خود، در بين راه ايستاد و آيه استرجاع (انا لله و انا اليه راجعون ) را تلاوت فرمود و اشك ريخت و ياران حضرت از سبب گريه پرسيدند و حضرت فرمود:

جبرييل مرا از كربلا، كنار فرات كه فرزندم حسين را آنجا مى كشند، خبر داد؛ گويا جايى را كه به زمين مى افتد و دفن مى شود، مى بينم .

رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پس از برگشت از سفر، بالاى منبر رفت و بعد از سخنرانى ، دست راست بر سر حسن عليه السلام و دست چپ بر سر حسين عليه السلام نهاد و سر به آسمان بلند كرد و فرمود:

بارالها! بى گمان محمد، بنده و پيامبر تست ؛ اين دو پاك ترين و برترين خاندان و ذريه من هستند؛ جبرييل براى من خبر كشته و خوار شدن فرزندم ، حسين ، را بيان كرد. پروردگارا! شهادت او را مبارك گردان و او را سرور و سالار شهيدان قرار ده ؛ بارالها! قاتل و خوار كننده او را عاقبت به خير مگردان .

در اينجا مردم در مسجد ناله سر دادند و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:

آيا براى او گريه كرده و ياريش نمى كنيد

رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در اين راستا فرمود:

هنگام ولادت حسين در شب جمعه ، جهت بزرگداشت او، خداوند متعال دستور داد تا فرشتگان ماءمور جهنم آتش آنرا بر اهل جهنم خاموش ‍ كنند و فرشتگان بهشتى بهشت را بيارايند و حورالعين خود را زينت داده و به ديدار هم روند و ديگر فرشتگان تسبيح و حمد و سپاس خداى را در صف هاى بهم پيوسته بپا دارند و جبرييل جهت تهنيت و شادباش گفتن به محضر پيامبر اكرم در هزار گروه كه هر گروهى يك ميليون فرشته است ، فرود آيد و به محمد صلى الله عليه و آله و سلم بگويد:

من او را حسين نام نهادم . او را شرورترين شخص زمان او، كه سوار بر بدترين چهارپاست به قتل مى رساند؛ واى بر قاتل حسين و پيشواى او كه دستور قتل را صادر نمود؛ من از كشنده حسين بيزار و او نيز از من بيزار است ؛ زيرا در روز قيامت جرمى بالاتر از قتل حسين نيست كه با مشركان در آتش جهنم خواهد شد؛ آتش دوزخ به قاتل حسين مشتاق تر از بهشت به بهشتيان است .
جبرييل را هنگام هبوط، يكى از فرشتگان الهى ديد و پرسيد:

امشب چه شده ؟ آيا قيامت اهل دنيا به پا شده است ؟

جبرييل فرمود:

براى محمد فرزندى به دنيا آمده كه خداوند متعال مرا جهت اظهار تهنيت به محضرش ، فرستاد.

آن فرشته گفت :

اى جبرييل ! قسم به آفريننده مان ، وقتى به حضور محمد شرفياب شدى ، سلام مرا به او برسان و از قول من به او بگو كه بحق كودك نو رسيده ات ، از پروردگارت بخواه تا از من خشنود شده و بالها و مقام و منزلت مرا در بين فرشتگان به من باز گرداند.

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه ضمن دريافت تهنيت و تحيت الهى از جبرييل ، از شهادت حسين عليه السلام آگاهى يافته بود، فرمود:


قاتل حسين از امت من نيست ؛ و من و خداوند متعال از ايشان بيزار هستيم .

و به دنبال اين ، حضرت نزد فاطمه زهراء عليها السلام آمد و خبر شهادت ريحانه خود را به دخت گرانقدرش داد و زهراء عليها السلام اشك ريخت و فرمود:

اى كاش او را به دنيا نياورده بودم .

در اينحال رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:

امامان بعد از حسين ، از وى آفريده خواهند شد.
حضرت نام يك يك ايشان را تا امام زمان ، مهدى عج الله تالى فرجه الشريف ، اظهار فرمود و گفت :
عيسى بن مريم پشت سر او نماز خواهد خواند.
در اين لحظه ، فاطمه عليها السلام را آرامش فرا گرفت و سپس جبرييل تقاضا و درخواست آن فرشته را بيان فرمود و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم حسين را به آغوش گرفت و به آسمان اشاره كرد و فرمود:
بارالها! به حق اين مولود بر تو بلكه به حق تو بر اين مولود و بر جدش ، محمد، و ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب ، اگر حسين ، فرزند على و فاطمه ، را نزد تو قدر و منزلتى است ، از جبراييل خشنود شود و بال ها و مقام و منزلتش را براى او برگردان .


+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/15ساعت 17
توسط حامد موضوع: تاریخچه کوتاه بعضی چیزا|

 

اینم از بدی های پول زیاد

اخی گربه بیچاره

 

برای دیدن بقیه عکس ها میتونین برین تو ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/10ساعت 12
توسط حامد موضوع: عکس های جالب و خنده دار|
 

داستان عشاق در زمان ملاصدرا

 

زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد.

در همان ایام در قمصر، جوانی به خواستگاری دختری رفت. والدین دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود.

از این رو، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند، به فکر چهره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند.

لذا عروس حیله ای زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا، همدیگر را ببینیم.

در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند:

اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی
اومدی گردی نبوندی اومدی خودت و نشوندی

در این حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد.

او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید:

چرا این گونه گریه می کنی؟

ملاصدرا گفت: من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت.

گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می دانم اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم. لذا به حال خود گریه می کنم.


+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/08ساعت 15
توسط حامد موضوع: داستان های کوتاه جالب و قشنگ|

 

دخترثروتمندی که همسر یک گدا شد

 

 

مادر سوسن در حالی که به شدت گریه می کرد، می گفت:

یک سال پیش، همراه دختر بیست ساله ام سوسن از فرانسه به تهران آمدم. او در فرانسه، عاشق یک پسر فرانسوی به نام کریستین شده بود و من از آن جا که به عقائد اسلامی پایبندم خارج شدن دخترم را از اسلام امری محال و نشدنی می دیدم.

به همین دلیل، برای منتفی شدن قضیه و تنوع در روحیه دخترم، او را به تهران آوردم.

زمانی که سوسن دو ساله بود، همسرم فوت کرد و من با همسر دومم ازدواج کردم.

او که بچه ای نداشت مانند یک پدر دلسوز و همسر فداکار تمامی بار زحمت من و سه فرزند خردسالم را که سوسن آخرین آنها بودف تحمل کرد؛ چندان که سوسن عاشق او بود و در بسیاری از مسائل او را مهربان تر می دید.

وقتی ما به تهران آمدیم، فکری کردم سوسن در کنار هموطنان مهربان خود، عشق قبلی خود را فراموش خواهد کرد.

ابتدا، فکر کردم بهتر است او را آزاد بگذارم تا با توجه به علاقه خود، برای زندگی روزمره اش برنامه ریزی کند.

او که آشنایی به آداب و رسوم ایرانی نداشت و حتی به زحمت به زبان فارسی صحبت می کرد،

شبی با دختر یکی از اقوام به میهمانی رفت و همین میهمانی سرآغازی برای تمام مشکلاتی که تاکنون لاینحل باقی مانده است شد.

متاسفانه همان شب میهمانی، دخترم با گروهی از شیادان آشنا شد و همین امر باعث شد دخترم پنج روز بعد مفقود شود.

قضیه از این قرار بود که خسرو، پسر بی سرو پایی که در آن شب با سر و وضعی حسابی به میهمانی آمده بود  پاسپورت دخترم را از کیفش به سرقت برد و با ظاهرسازی وانمود کرد که من آن را برداشتم.

همین سوء تفاهم ساده باعث شد دخترم نسبت به من بی اعتماد شود و از من فاصله بگیرد.

خسرو با عنوان کردن این مطلب که پدرش سفیر و مادرم وکیل است و خودش دارای چندین مدرک دکترا و فوق لیسانس است، گفته بود من به عشق تو و کریستین چنان احترام می گذارم که حاضرم تو را پیش او ببرم و شما را به هم برسانم.

دخترم که در آن زمان تنها به فکر کریستین بود، جذب او شد. خسرو هر روز چنان از من و پدرش برای او صحبت می کرد که دیگر دخترم از من متنفر شده بود. چند روز پس از این آشنایی، متوجه شدم دخترم نیست. همان لحظه می خواستم شکایت کنم ولی تمامی فامیل به من گفتند که اگر شکایت خود را به نیروی انتظامی ببرم آنها پس از یافتن دخترم با خسرو او را حتما به عقدش در خواهند آورد و من از ترس آن که خسرو دامادم شود، خود به جست و جوی دخترم پرداختم و در این راه دراز که نه ماه به طول انجامید با واقعیاتی روبه رو شدم که تاب و تحمل را از من گرفته بود.

در اولین قدم برای پیدا کردن محل زندگی خسرو، متوجه شدم که پدر و مادرش بر سر راه ها به گدایی مشغولند.

خانواده ما با تمام ثروت و تحصیلاتی که دارند کار شرافتمندانه را عار نمی دانند، ولی من نمی دانم چه گناهی مرتکب شدم که با داشتن یک داماد و یک عروس و 18 آپارتمان خالی در بهترین نقاط تهران، دختر کوچکم با آن همه محاسن باید نان یک گدا را بخورد؟

وقتی کار به این جا کشیده شد، به دادگاه شکایت کردم. وقتی دخترم را با چهره ای زرد در دادگاه دیدم، خواستم او را در آغوش بگیرم که خسرو اجازه نداد و همان لحظه متوجه شدم خسرو او را به عقد خود درآورده. داشتم از تعجب پس می افتادم و دیدم همه چیز از دستم رفت. خواستم سوسن را متوجه اشتباهش کنم، به او گفتم:

پدر و مادر خسرو گدا هستند و خودش هم مدرک دیپلم دارد.

ابتدا، تعجب کرد، ولی بعد از روی لج بازی گفت: اینها برایم اهمیتی ندارد. او حالا شوهر من است. نمی دانم حالا باید چکار کنم، دستم از هر جا کوتاه است. حالا او زن عقدی خسرو شده. تنها راه چاره من این است که از خدا بخواهم او را به من بازگرداند.

 


+ نوشته شده در دوشنبه 1387/05/07ساعت 23
توسط حامد موضوع: داستان های کوتاه جالب و قشنگ|

 

علامت های دستشویی در کشورهای مختلف

 

ایران

چین

فرانسه

برای دیدن بقیه علامت ها میتونین برین تو ادامه مطلب

خیلی با مزه ست حتما ببینین

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/05/07ساعت 11
توسط حامد موضوع: یه خورده بخند|

2yavashaki2

حامد

2yavashaki2

http://2yavashaki2.blogfa.com

جمعه بازار

جمعه بازار

جمعه بازار

مخلص هر چی بچه با حالیم
ببخشید اگه خوشتون نیومده
نظر های خوبتون میتونه کمک کنه
پس منتظر نظراتون هستم
منتظرما

وبم برای گلم

جمعه بازار

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog